...
سلام
کلی فکر کردم ...
می خوام از اینجا برم ....
.....
اگر دوست داشتین سر بزنین ...
خوشحال میشم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 20:59 توسط مهدی |
کسی در باد می خواند ، تو را تا اوج می خواهم ، برای ناز چشمانت ، چه بی صبرانه می مانم ، د لم تنگ است، و بی یادت در این غربت نمی مانم، تو هستی در وجود من، تو را هرگز نمی رانم. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حرفهایی هست برای نگفتن ،
و ارزش عمیق هر کسی ،
به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
و کتابهایی نیز هست برای ننوشتن،
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی ،
که باید قلم بکنم و دفتر را پاره کنم ،
و جلدش را به صاحبش پس دهم،
و خود به کلبه ای بی در و پنجره ای بخزم ،
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت؟!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 18:47 توسط مهدی |
انتظار ؟؟؟
واژه غریبی است ...
واژه ای که شاید روزها و شایدم ماه هاست که با آن خو گرفتم ...
که چه سخت است انتظار ...
هر صبح طلاوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من ...
خواهم ماند تنها در انتظار تو ....
چرا نوشتم بر برگ تنهاییم برای تو نمیدانم ....
شاید که بخوانند بر من ، روزی عشق تو را ....
میدان که روزی خواهی آمد ، میدانم ...
گریان نمی مانم ، خندانم ....
برای ورودت ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 16:49 توسط مهدی |
کاش میدانستی
درهمان لحظه که از فتح بلندای دلم دل کندی
قله خوشبختی
پشت آن صخره فقط
چند قدم فاصله داشت ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 22:5 توسط مهدی |
کاش اي تنها اميد زندگي
ميتوانستم فراموشت کنم
يا شبي چون اتش سوزان دل
در مهيب سينه خاموشت کنم
کاش چون خواب گران از ديده ام
نيمه شبها ياد رويت مي گريخت
مرغ دل افسرده حال بسته پر
از ديار ارزويت مي گريخت
کاش از باغ خوش روياي تو
دفتر انديشه ام پر مي گرفت
فارغ از انديشه هجران و وصل
زندگي بي عشقت از سر مي گرفت
کاش احساس نياز ديدنت
ازوجودم چون وجودت دور بود
در دلم اتشي بسي زد ان نگاه
کاش ان شب اين دو چشمم کور بود!
کاش انشب در گلستان خيال
اي گل و حشي نميچيدم تو را
تا نسوزد در خزان ارزو
کاشکي هرگز نميديدم تورا!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 14:21 توسط مهدی |
بی تو شب دوباره آینه روبرویه غم گرفته پنجره بازه به بارون من ولی دلم گرفته واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم عطر تو با نفسم بود وقتی از تو می سرودم از تو می سرودم وقت راهی شدن تو کفترا شعرامو بردن چشام از ستاره سوختن منو به گریه سپردن رفتی و شب پر شد از من از منو دلواپسی ها رفتی و منو سپردی به زوال اطلسی ها واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم عطر تو با نفسم بود وقتی از تو می سرودم از تو می سرودم
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:49 توسط مهدی |
اگر خیال داری دوستم بداری، هم اینک دوستم بدار، حالا که زنده ام. منتظر نمان تا بمیرم و نومیدانه روی مشتی خاک، اشک افسوس بریزی و در حسرت کاش و ای کاش ها بمانی و از پس غروب از پشت ابرها و کوهها، به دنبال طلوع دوباره ام بگردی. امروز دوستم بدار که شاید فردا، دیر باشد
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:22 توسط مهدی |
یکی بود ٬ یکی نبود ...
من بودم ... اونی که دلم میخواست هیچوقت نبود .. زیر این طاق کبود ... مثل من عاشق و خسته هیچ جای دنیا نبود . وقتی قصه ی ٬ ما دو تا سر رسید قلب خسته ی من و هیچکس ندید ... وقتی آسمونی قصه ها مرد ... باد همه خاطره هامون و ٬به یه جای دوری برد ... راه برگشت همه آرزوها که بسته شد ... طفلکی ٬ قاصدکم از دوری ما خسته شد........ وقتی تو ٬ همه ی خاطره ها رو خط زدی ... وقتی بی صدا از ٬ ادامه دادن جا زدی ... بدون این و آسمونی ... انگاری به همه قول قرارای قشنگ ٬ پشت پا زدی ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:46 توسط مهدی |
بی تو شب دوباره آینه روبرویه غم گرفته پنجره بازه به بارون من ولی دلم گرفته واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم عطر تو با نفسم بود وقتی از تو می سرودم از تو می سرودم وقت راهی شدن تو کفترا شعرامو بردن چشام از ستاره سوختن منو به گریه سپردن رفتی و شب پر شد از من از منو دلواپسی ها رفتی و منو سپردی به زوال اطلسی ها واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم عطر تو با نفسم بود وقتی از تو می سرودم از تو می سرودم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:1 توسط مهدی |
دیگه باور ندارم یه روز تازه ای بیاد .. اسب سفید آرزوم دیگه از نفس فتاد .. دیگه باور ندارم .. دیگه باور ندارم دیگه باور ندارم زمستونم بهار بشه .. غول سیاه قصه ها یه روز کارش به دار بشه .. دیگه باور ندارم که مهتاب از راه برسه .. دست آفتاب دوباره به این شب سیاه برسه .. ... یه روز هر چیزی که بود بوی تازگی میداد .. هر روز به امیدی که اون روز تعطیل کی میاد .. یادش بخیر روزایی که با هر صدای تق در .. میگفتیم حتما غروبه به خونه برگشته پدر .. یه روز دلم پر میکشید با قصه پلنگ و گرگ .. دل کندن آسون نمیشد از خونه مادر بزرگ .. نگاه کودکانه بود که دنیا رو بزرگ ندید .. آرزوهای کودکی هر روز به مقصد میرسید .. ... دیگه تموم اون روزا شکل سرابن همیشه .. آرزوهام واسه من مثل یه خوابن همیشه .. ... کوچه بود و بازیای یه لباس خاکی ناز .. با یه موشک کاغذی همجنس خوب پرواز .. غم تکرار جریمه گریه که تموم نیست .. خط مادر روی دفترچه ی دست خطای من نیست .. ... دیگه تموم اون روزا شکل سرابن همیشه .. آرزوهام واسه من مثل یه خوابن همیشه .. ... از کی بپرسم که بگه لحظه های کودکی کو؟ .. این چه رسم تلخیه زندگی با من تو بگو .. جاده های زندگی راه واسه برگشت ندارن .. قدم قدم پشت سرت دیوار سنگی میذارن .. ... دیگه باور ندارم .. دیگه باور ندارم
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 14:58 توسط مهدی |